تبليغاتX
مردها در راه
بی نشان از پیکر آرش ; با کمان و ترکشی بی تیر
  

   دیدم وبلاگم یه مدت که مثل بچه یتیما افتاده یه گوشه  !!!

    گفتم یه دستی به سر و روش بکشم ...

 

  

  

  

      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/03ساعت 20:49  توسط آرش  | 

 

   همیشه به این اعتقاد داشتم که کاریو که شروع میکنی به هر جون کندن که شده تمومش کن 

خب این چیزی نبود که میخواستم بگم

می خوام بپرسم اگر این مسیر که سر بالائیه و هزاران پله رو باید بالا بری تا به در باز که هدفت پشت شه

 برسی

اگر با کلی مشکل و بدون کوچکترین لغزشی به انتحای پله ها برسی و ببینی که در بست است

چه حالی بهت دست میده ؟


                


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 14:11  توسط آرش  | 

   

بر چهره گل نسیم نوروز خوشست

                                        در صحن چمن رو  وی دل افروز خوشست


از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست

                                        خوش باش ز دی مگو که امروز خوشست


پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

                                        گردنده فلک نیز بکاری بوده است


هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

                                        آن مردمک چشم نگاری بوده است


                                                                              (خیام نیشابوری)

                


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/02ساعت 22:10  توسط آرش 


تو این چهار روز که تعطیل بود من هم مثل بیشتر ایرانی ها رفتم مسافرت (شمال ایران)

از سیاهکل بگیر تا رامسر شاید بشه گفت که نود در صد شهرای ساحلی شمال رو دیدم و عکاسی کردم

(جای تمام دوستام خالی)

یکی از مناطقی که رفتم و فوق العاده برام جذاب بود روستای جواهر ده بود که بیشتر از خود روستا 

 جاده ای که به روستا منتهی میشد جالب ; وحم انگیز و دیدنی بود.

مسیر رو مه شدیدی فراگرفته بود تا حدی که به سختی فاصله سه متری دیده میشد.

خلاصه سرتونو درد نیارم کلی خوش گذشت

این عکس هام رو تو همون مسیر گرفتم و دلم می خواست شما رو هم تو حسی که داشتم شریک کنم


از اونجائی که به شدت انتقاد پذیرم عکسای این پست رو تغییر دادم



+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 13:37  توسط آرش  | 

 

دی روز همراه با جمعی از دوستان (شاعر و عکاس) به ظهیرودوله محل دفن تنها شاعر (مرد) معاصر ایران... 

 فروغ فرخزاد رفتیم.

 فقط ناراحتم از اینکه کسایی اونجا ادعای فروغ شناسی و طلب آزادی و گرفتن حق مردم و ایستادگی در برابر

 ظلم  رو داشتند که وقتی روزش برسه تمام دارائی شونو میدن تا یک سوراخ موش امن بخرن.               

   (فقط ژست روشن فکری)

 در هر حال دلم نیومد که پست جدیدم رو به فروغ فرخزاد اختصاص ندم.

                                     

                                       اندوه

      كارون چو گيسوان پريشان دختر                                                 

 بر شانه های لخت زمين تاب می خورد

خورشيد رفته است و نفس های داغ شب

بر سينه های پر تپش آب می خورد

دور از نگاه خيره من ساحل جنوب

افتاد مست عشق در آغوش نور ماه

شب با هزار چشم درخشان و پر زخون

سر می كشد به بستر عشاق بی گناه

نيزار خفته خامش و يك مرغ ناشناس

هر دم ز عمق تيره آن ضجه می كشد

مهتاب مي دود كه ببيند در اين ميان

مرغك ميان پنجه وحشت چه می كشد

بر آبهای ساحل شط سايه های نخل

می لرزد از نسيم هوسباز نيمه شب

آواي گنگ همهمه قورباغه ها

پيچيده در سكوت پر از راز نيمه شب

در جذبه ای كه حاصل زيبايی شب است

رويای دور دست تو نزديك می شود

بوی تو موج می زند آنجا بروی آب

چشم تو مي درخشد و تاريك می شود

بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق

بشكست و شد به دست تو زندان عشق من

در شط خويش رفتی و رفتی از اين ديار

ای شاخه شكسته ز طوفان عشق من

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/25ساعت 12:6  توسط آرش  | 

امروز بعد از ظهر همراه عارف مقدم  داشتیم قدم میزدیم . به موضوعی اشاره کرد که ذهن منو درگیر خودش کرد.

موضوع این بود (میدونستی آدم ها میتونن اندیشه هاشون رو به حرکت در بیارن و به فرم تبدیل کنن؟)

منم در لحظه بهش جواب دادم :آره اتفاقا من این قضیه رو عکاسی کردم .

وقتی داشتم این پستو آماده میکردم . یاد یکی از روزهای مهم زندگیم افتادم . تو اون روز منو که داشتن برای جراحی آماده میکردند

مادرم دستمو گرفتو گفت: اگر میخوای دوباره برگردی پیشه ما به این فکرکن که بعد از درومدن از اتاق

عمل چه زندگی زیبائی در انتظار تو و ماست .

من هم تا بیهوشی به همین حرفا فکرمیکردم و واسه آیندم نقشه میکشیدم . چرا من این داستان رو براتون  گفتم ؟

برای اینکه بدونید این رقصیدن اندیشه ها چه تاثیری تو زندگی و آینده ی من داشته.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 1:49  توسط آرش  | 

تو این سه روز گذشته سرمای بدی خورده بودم و اصلأ از خونه بیرون نرفتم اتفاقأ همین چند روز فرصت خوبی بود تا  بتونم در مورد خودم فکر کنم و ببینم تا چه حدی از آرش به شناخت رسیدم.

امروز صبح وقتی چشمام رو باز کردم نمیدوم یکهو چرا یاد این جملهء از (جان لاک ) افتادم.

 دانش ما در باره هستی خود به شهود است; در باره هستی خدا به برهان; و درباره هستی چیزهای جزئی; به حس

اگر بخواهیم این حرفو قبول کنیم . پس انسان با گذشت زمان شناختش از خودش بیشتر میشه.

یا به عبارت دیگه یک آدم پیر از یک جوان شناخت کامل تری از خودش داره .

من که این رو قبول نکردم (لااقل در حال حاضر) شما چه طور؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 16:9  توسط آرش  | 


                          


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 17:45  توسط آرش  | 

جنگلی هستی تو ای انسان !

جنگل, ای روییده آزاده,

بی دریغ افکنده روی کوه ها دامن,

آشیان ها بر سرانگشتان تو جاوید,

چشمه ها در سایبان های تو جوشنده,

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان,

جان تو خدمتگر آتش



+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 22:43  توسط آرش  | 

گزارش هولناکی که میخوانید مربوط به آخرین ساعات زندگی یک محکوم به مرگ در سال 1757 هست.(جرمش: توطئه برای قتل پادشاه فرانسه)

مرد بد بخت محکوم شده بود که گوشت سینه;دستها و پاهایش را جدا کرده و مخلوطی از روغن جوشان;موم و گوگرد بر روی زخمهایش بپاشند.سپس باید بدنش را به وسیله چهار اسب کشیده شده و چهار شقه شود و اعضای قطع شده را بسوزانند.     

                                                                                       (جامعه شناسی نوشته آنتونی گیدنز)

شاید بعد از خواندن این متن بگید چرا پست جدید من این مطب هست ؟

اگر بشنوید که در سال 2009 هم در برخی از نقاط دنیا هنوز نمونه هائی از این کار انجام میشه ; چه احساسی پیدا می کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 8:46  توسط آرش  |